تبليغاتX
امتحان الهي
صد دفه نوشتم و خواستم به روز کنم.ولی انگار یه چیزی کمه!درد دل از اوضاع انقدر تکراریه که دیگه نوشتن نداره.

اصل مطلب اینه:حالم از علم و صنعت بهم میخوره!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 13:50 توسط مینا ي آزاد |

بی هیچ بهانه ای قصد گریه میکنم

یادم شبیه بوی باران زده ی باغ نارنج میشود

و سمند سرکش دل

 کشان کشان مرا به سمت و سویی غریب میبرد

که خیالم زیر طاقی نارنج و ترنج کام گرفته

و جوی روان میبرد تیرگی ها را

جایی که بهارش هوای نفس کشیدن دارد

تو کجا و ما کجا؟!

بی هیچ بهانه ای دلگیرم از همه

بهانه که هست

زبان نیست برای گفتن

کاغذ پاره ها را که دور بریزی و شعرها که بروند

خاطرت مثل نوای تنبور تنها میشود

و تارهای وجود فقط آه را خوب مینوازند

به یاد سالها که رفت و  آن نشدم که باید

دلم گرفته از خودم

که چطور آب مرا برد و هم خواب مرا

که نه دانستم خانه ی دوست کجاست

و نه حتی اینکه دوست کیست؟!

سرگردان و غریبم با خودم

آنقدر که نوای نی فخر میفروشد به بینوایی ام

آه کجاست کجاست؟

باغ نارنج و ترنج من کجاست؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 21:59 توسط مینا ي آزاد |

فرارش میشود داد از تفاوتهای پنهانی

برایش میشود خواند از کبوترهای زندانی

دلم حال و هوای کودکی دارد

به او یاد آوران دلخندها پروازها بی غصگی ها را

پناهم ده ازین احساس ویرانی

چه حاصل میشود

از عاشقی ها مهربانی ها

چه لطفی دارد آن گل های خشک روی دیوارم

اگر یک لحظه تو یا من

شبیه اشک باشیم تا خنده

پناهم ده

ازین باران تنهایی و تلخی

تو خداوندا

رهایم کن ازین تشخیص رقت بار خوب از خوب

بد از بد

برایم باز لالایی بخوان باز لالایی

بخوان تا ر ِنگ آهنگت برایم جان شود در روح بیمارم

بخوان تا پنجره از بی نهایت تا نهایت ها تو باشی

بخوان تا من بخوانم

من برایت قصه ها دارم

+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 21:34 توسط مینا ي آزاد |

تولدت مبارک...

فوت

جشن کلاس اولی مبارک...

فوت

دانشگاه مبارک...

فوت

زندگی ...

آه زندگی

 یواش یواش

 پاورچین...

پر!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 20:21 توسط مینا ي آزاد |

چند وقت پیش عرفان یه اس ام اس زد که متنش این بود:دوستش داری چون بهش نیاز داری یا بهش نیاز داری چون دوستش داری؟

هر چند همون موقع جواب ندادم ولی حتی یه لحظه هم شک نکردم.بهش نیاز دارم چون دوستش دارم و چون دوستم داره.چون تکیه گاه محکم زندگیمه.

درسته یه سری چیزا عوض شده ولی این بهای کوچیکیه بابت چیزی که به دست آوردم.مرسی عرفان بخاطر اس ام است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 20:22 توسط مینا ي آزاد |

ما دیوانه هایی هستیم که سرمان را در برابر زندگی فرود آوردیم و سکون را به نبرد برای مقصود ترجیح دادیم.خدایا ما را ببخش
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:45 توسط مینا ي آزاد |

دوستان عزیزی که این وبلاگ رو مطالعه میکنید باید به استحضارتون برسونم که مطالب این وبلاگ به هیچ عنوان شخص خاصی رو مخاطب قرار نداده و پست اخیر برگرفته از احساس من راجع به یک فیلم بوده.امیدوارم سو تفاهمی برای کسی پیش نیاد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 2:21 توسط مینا ي آزاد |

مرا به خاطر آور

وقتی دنیایمان بوی باران میداد

وقتی ماه سایه ی سپیدی چشمانمان بود

میان انبوه سیاهی نگاهمان

و هیچ چیز نبود جز ستاره ای که سقوط میکرد

در دفتر دردنوشته هایت 

 جهان چقدر بی رویا میشد

اگر آن لحظه نبود که چشمانت مثل رودخانه

تا ابد در قلبم بریزد

صدایم را در تارهای بی پود خاطره ها گره بزن

حتی اگر این تصادف رقت بار

فریادی جز این نمایش تک بازیگر دروغ

در تو یادگاری نگذاشته باشد

من تو را می بخشم

شاید چون این زخم کهنه

دردهایش را التیام داده

و شاید چون این جنون لجام گسیخته

در بند زندگی آرام گرفته است

تو را راندم و هر چقدر دورتر شدی

دور تر و دورتر

به رهایی خوابهایم خزیدی

و من دانستم که تو هستی

همیشه هستی

بی آنکه بدانم

بی آنکه بدانی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 23:17 توسط مینا ي آزاد |

به روزهایی که میایند فکر میکنم

به روزهایی که گرد کهنگی خاطرات را بغل میکند

به چشمهایمان فکر میکنم

که چطور با سنگینی یک عمر خاطره

هنوز تندیس حسرتند

به این زجر تدریجی فکر میکنم

که با شیرینی لحظه ها هم آغوش است

و به تو فکر میکنم

و موسیقی ات را آنقدر تکرار میکنم

تا غیر از تو یادآور تمام این درو دیوار خسته باشد

تو را نمیشود زدود

از زبان گنجشک ها

از نسیم سرد نیمه شبهای بیداری

از غصه های آفتاب غروب

تو به گوشه ی راست تمام کاغذ های زندگی سنجاق شده ای

 من به زندان کوچکی فکر میکنم

که تورا از تمام زندگیم به آن تبعید کردم

تا این گونه این کابوس سرکش را به بند بکشم

و این گونه تمام یاسهای ذهنم را به آتش کشیدم

و فکر میکنم به آن لحظه که گریه هایم از پشت سد عظیم صبرم لبریز شوند

و گنجشک ها برای غصه هایمان شهادت دهند

و یا لحظه ای که دنیایمان آنقدر سرد باشد

که دیگر قلبی برای سرودن نتپد

شمع های روشن دیگر برای دعا کردن پیر شده اند

و توده ی سیاهی حلقه را لحظه به لحظه تنگ تر میکند

به شعله کشیدن فکر میکنم

تا آخرین امید قبیله ی شمع ها شوم

و آخرین روشنی این مردم تاریک

به بلورهایی فکر میکنم

که از مادر زلال به دنیا آمده اند

و راه خانه ی چشمهایت را خوب میدانند

و خوب می دانند که من بیمار بوسه هایشان شده ام

ولی آتشم را نمی نشانند

 و من میسوزم و میسوزم

تا خنکای تمام کینه ها شوم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:26 توسط مینا ي آزاد |

مثل باد میپیچد و تیله ها رنگ عوض میکنند

افق ها جای دیگریند

کم کم چشم نام دیگر اشک میشود

جایم با فرش پادری عوض شده است

چقدر آغوش برای آرمیدن جای حقیری است

و حرفهایی که کسی نمیشنود

روی لکه های خیس بالش تلنبار میشود

و مرا از شفافیت آینه چقدر احمق جلوه میدهد

آه تف به ۱۱ صبح

تف به ۱۱ شب

چه تغییری دارد این توده ی عشق و نفرت

دلم میخواهد تیله ها را دور بیندازم

تف به بی حیایی تیله ها

تف به آینه...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 2:53 توسط مینا ي آزاد |

چشم هایم را میدوزم هر چند خیاطی نمیدانم

کوک کوک کوک

ساعت کوکی زنگ میزند

ولی هیچ کس پشت در نیست

تو مثل بچه های کوچه فرار میکنی

من هم فرار میکنم

از تمام غلط هایی که در املای زندگیم نوشته ام

و صفر صفر صفر

حتی زیر صفر هم زندگی کرده ام

به من کلید بده

در ها همه بسته اند

زنگ میزند ساعت

و من بیدار میشوم ازین کابوس

به من لبخند بزن

من همیشه پشت در ایستاده ام

به من لبخند بزن

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 0:21 توسط مینا ي آزاد |

این که مینویسم قصه های یه نویسنده گمنام نیست.حرفای یه آدمه که تو روزای بین امتحانای میان ترم و پایان ترم گیر کرده.کسی که خیلی چیزایی رو میدونه که نباید بدونه و به خاطر این دونسته ها گاهی خیلی دلش سنگین میشه.گاهی کار درست کاریه که آدم باید پا روی دلش بذاره و نگه دلم نمیاد.

اومدم بنویسم که سکوت این صفحه رو بشکنم.که بگم من میشنوم حتی اگه حرفی نزنم.دیگه مثل قدیما نیستم. آروم شدم .هرچند به قول یه دوستی هنوزم برق شیطنت تو چشمامه.آره دنیا یه جور دیگه میچرخه و ما هم چه بخوایم چه نخوایم کم کم شبیه آدم بزرگا میشیم.اینا رو که میگم بی اختیار یاد قطعه ی (این قافله ی عمر عجب می گذرد) میفتم که مادرم بعضی وقتا با خودش میخوند.هرچند این شعر منو یاد چیزای دیگه ای هم میندازه که نمیخوام بهشون فکر کنم.

آره میگذره و مینایی که یه روز فکر میکرد که آزاده میفهمه که این دنیا یه قفس بزرگه و این رویای آزادی یه چیز دست نیافتنیه.ولی خب مهم اینه که دل خوشی ها و دوست داشتنیها رو حفظ کنیم مهم اینه که جرات داشته باشیم بخندیم و گاهی هم گریه کنیم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 18:41 توسط مینا ي آزاد |

فکر کنم اولش یه فوضولی بود.شایدم حس تحسین یه بنای قدیمی که تو راه مدرسه بود.اون زمان اوج دوران علاقم به معماری قدیمی و تاریخ فرهنگی بود.چون سرویس مدرسه خیلی زودتر از ساعت می رسید صبح ها اطرافو میگشتم تا وقت بگذره.

خیلی ساختمون بزرگی بود.شیشه های رنگی شکسته و باغ بزرگ اطرافش همیشه توجهمو جلب می کرد و دلمو میسوزوند که چرا ازش مراقبت نمیکنن.ولی همه خرابیاش بازم از هیبتش کم نمیکرد.همیشه دلم میخواست داخلشو ببینم.دوستام میگفتن اونجا جای معتادا و مفنگیاس.نزدیک شدن به اونجا برام شده بود یه آرزوی مخوف.

تا اینکه یه روز به خودم جرات دادمو زنگ قدیمی چرک گرفتشو فشار دادم.تا قبل از اینکه جوابی بشنوم دائم شانس در رفتنو تو ذهنم بررسی میکردم.نمیدونم چی شد که وایسادم.یه پسر ۱۴یا ۱۵ ساله درو باز کرد.کثیف و دهاتی بود.سرشو تراشیده بود.منو یاد تیتر جوانان زیر آفتاب مجله طنز و کاریکاتور مینداخت.همینجور که داشتم وراندازش می کردم یادم افتاد که باید یه بهونه واسه زنگ زدنم بیارم.الکی قیافه  محقق نوجوانو به خودم گرفتم و ایده تاریخچه بناهای قدیمی بهم اجازه داد سوالامو بپرسم.اونجا یه ملک پدری از یه خونواده قدیمی بود صاحبش داده بودش به چند تا بچه ی یتیم و خودشم  چند سالی بود که از ایران رفته بود.

خداحافظی کردمو رفتم.ولی این آخرین باری نبود که اون خونه ی لعنتی رو میدیدم.کاشکی هیچوقت برنمیگشتم اونجا...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 22:50 توسط مینا ي آزاد |

تنها شده بودم انگار دیگه هیچکس منو نمیدید.هنوز بوی خون و نای جسد رو ازلباسم حس میکردم ولی انگار واسه هیچکس مهم نبود.حس نامریی بودن داشتم.یه گوشه نشستم و به مردمی که تا دیروز عضوی از اونا بودم نگاه کردم.چقدر احمق جلوه میکردن.مردهای خائن و حسود.زنهای دیوانه!

چقدر از این جماعت فاصله داشتم.دلم میخواست داد بزنم احمقا!من یه نفرو کشتم ولی هنوز اینجا وایسادم دارم به کثافت کاریاتون نگاه میکنم.ولی یه آن فکر کردم کی حرفمو باور میکنه وقتی حتی اونیو که کشتمو نمیشناسم.

قلبم تیر میکشید.مثل درد یه زخم.چشمامو بستم و دیگه همه چیز تاریک شد...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 23:41 توسط مینا ي آزاد |

وقتی رسیدم خیلی داغون بودم.گریه کرده بودم خسته بودم و دل پیچه ی شدید داشتم.دو تا بروفن انداختم ولی خوابم نمیبرد.همه دنیا دور سرم میچرخید.توی آینه خودمو نگاه میکردم.هنوز دستام بوی خون میداد.همش این سوال تو ذهنم تکرار میشد:

چرا کشتمش؟...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 20:18 توسط مینا ي آزاد |

یادمه که چجوری شروع شد.به یه شکل کاملا مسخره و بی منظور.البته همیشه همه اتفاقا همینطورین.

همه چیز مثل یه بازی بود منم مثل یه بچه همیشه یه طرف این بازی بودم.منم به اندازه خودم مقصر بودم ولی نمیدونستم.گذشت وگذشت تا این که یه چیزایی فهمیدم.خیلی عصبانی شدم خواستم یهویی بیام و همه ی این دنیای ساختگی رو بهم بزنم ولی زمزمه ها نذاشتن.وقتی خوب نگاه کردم یاد یه عذاب وجدان قدیمی افتادم.تصمیم گرفتم نذارم یه بار دیگه این اتفاق بیفته.

همه چیز داشت خوب پیش میرفت که یهو ورق برگشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 20:25 توسط مینا ي آزاد |

می هراسم از خودم

از قدمهایم

از نقشه ی نیمه کاره ی یک اعتقاد

و گل های سرخی که دور سرم می چرخند و دور میشوند

از لحظه ی مبهمی که نامش را موقعیت گذاشته ام

و این مسیر سست و دایره وار

من عقربه ی خوبی برای دنیا بوده ام

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 21:21 توسط مینا ي آزاد |

heart is only broken device that works

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 0:10 توسط مینا ي آزاد |

همیشه فکر میکردم بهارم که بیاید

دیگر گریه نمیکنم

تصور من از آمدنش لحظه ی ساکنی بود از زمان

که همزمان مرا در هیجان و لذت شناور میکرد

و من در جواب نوازش معصومانه ی هوایش

فقط لبخند میزدم

هنوز هم به آن لحظه فکر میکنم

و مدام صدای ویولون چوبی در ذهنم تکرار میشود

که غمگین میزند

و رودخانه ی رویاهایم به جای آنکه در آغوشم بگیرد

قطره قطره از چشمهایم میچکد

گاهی فکر میکنم

تمام یادگاریهایش را بردارم

و همراه پرستوهای مسافر

به یک جای دور بروم

تمام بوسه ها و گریه هایم را هر روز

از یک ساحل بی نشانی

توی یک بطری به آب بیندازم

و حرفهایی بزنم که هرگز نگفته ام

لحظه ی تماس چشمهایمان را روی شن ها نقاشی میکنم

آنوقت ذهنم که ویولون میزند

رودخانه ی اشکهایم به دریا میرسد

شاید روزی برسد که تو ...بهارم

در دریای اشکهایم شناور شوی

و به یاد من آسمان را نگاه کنی

و شاید روزی  برسد

که باران اشکم چشمهای منتظرت را بشوید

بی آنکه بدانی

چقدر گریه کرده ام

و چقدر موجها با صدای ترانه ام غمگین رقصیده اند

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 17:52 توسط مینا ي آزاد

its so hard to have this big responsibilty

its  so hard to leave many of yor habits

its so hard to choose one from what you had &what you want to have

its you

between 2 path

that one of them is your love &one is what you grown with

its so hard but im happy for my choice

cos my choice is you

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:55 توسط مینا ي آزاد

اینجا سخنی با دل بیچاره ندارم /صبحیست که این غمکده جولانگه شادیست

تا خواست. خدا خواست که بیمار تو باشم/تا صبح در آغوش ازل شور و بساطیست

دل با کرم اش کند ز بیمار و زدیوار /با عشق بپیوند هر آنکس که مرادیست

اینجا شب دیوانه چه داند ز شریعت/هر بوسه که بر کام رود غیر ارادیست

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:18 توسط مینا ي آزاد

می گویند حقیقت که طلوع کند

تمام دنیا روشن می شود

آن وقت هر کلیدی را که بچرخانی

دری رو به آسمان باز میشود

یاد قصه ای می افتم که در آن آسمان خوردنی بود

و انسان در خوردنش اسراف میکرد

آن وقت خدا آن را آنقدر دور کرد

که دست آدم ها به آن نرسد

من فکر میکنم

که آسمان همان جمله هایی است

که میخوریم و به زبان نمی آوریم

آن وقت آن قدر دور می شوند

که دیگر جرئت گفتنشان را نداشته باشیم

شنیده ام هر کس روی قایق کاغذی نامه بنویسد

در آرزوهایش غرق میشود

و این کاریست که من هر روز و هر روز میکنم

با آسمانی که پر از نوشته است

و قایق کاغذی که میرود تا آرزوهایم را در افق

روی خط خورشید بنویسد

آن وقت حقیقت ک طلوع کند

سایه آرزوهایم روی تمام دنیا میافتد

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:26 توسط مینا ي آزاد

وقتی که فرشته ها از چشم میفتند

وقتی که دیگر هیچ دنیای شگفتی پشت نگاهی نیست

شبها با قصه ی شاهزاده کوچولو می خوابم

و روزهاتمام گل های سرخ را دور میریزم

و تمام نرگس ها را

وتمام رزهای صورتی

وقتی خوابهای سیمانی

نرمی رویای بینهایتم را سخت میکند

تمام پاکت های فال حافظ را دور میریزم

و تمام آس هایم را رد میدهم

و باز هم لالایی می خوانم

برای شاهزاده کوچولو

تا قول بدهد یادم بدهد چگونه دوست پیدا میکند

که فرشته ها از چشمش نمیافتند

قول بدهد

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:47 توسط مینا ي آزاد

برایت بوسه می فرستم

مثل دود دوسیب که از ششهایم بیرون میدهم

دوسيب... سيب...

و فكر كه روي مغزم جوانه ميزند

آنقدر كه سرسبز ميشوم

و ليوان ليوان سر ميكشم

ميل مازوخيستي ام را كه به تلخي دارم

تلخ..درد..اشك..

برايت كادو كرده ام

با پاپيون قرمزي كه محكم بسته ام

حالا بكش...

درد بكش تا باز شود دلت

ياد سرنگ فلزي مي افتم

كه ماده ي بي حسي به لثه ام تزريق مي كرد

نوري كه در چشم هايم افتاده بود

تمام ذهنيت يك آسمان بود

از طلوع

و جوانه هايي كه در مغزم مي روييدند

بوسه ميزدند به نور

من بوسه ها را برايت ميفرستم

و مرا در آغوش ميگيرد

دود دوسيب و صداي قل قل قليان

و طعم تلخي

 كه ميل مازوخيستي ام را آرام ميكند...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:46 توسط مینا ي آزاد

آن روز را خواب دیده ام

آن روز که دیگر آفتاب چشمهایم را نمی زند

موهایم در باد میرقصند

با موسیقی نی لبک چوپانی

که دلش برای بره ی گمشده تنگ شده است

در میان دشتی ام

با بوی شبدر و آویشن و یاس

آن جا که کسی با زبان صدایم نمی کند

در باد میدوم

همپای مادیان عاشق

وقتی که دور میشود از گله ی  اسبهای وحشی

هر دو رها با گیسوانی که در باد می رقصند

با موسیقی نی لبک چوپان دلتنگ

آن روز را خواب دیده ام

که جدا ازتمام دغدغه های زمینی ام

و خدا در تمام لحظه هایم حل شده است

آن قدر که با هر نفس به ششهایم نفوذ میکند

و باز میدوم همپای مادیان عاشق

رو به سوی افقی که کرانه ای ندارد

خواب دیده ام که فراموش می کنم در خوابم

و تا ابد در باد میدوم

با گیسوانی که می رقصند

و چوپانی که نی لبک میزند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:7 توسط مینا ي آزاد

مينای در قفس آنقدر خسته است

کز اجتماع آجر و ديوار ميرمد

بر شيشه های شکسته ی ترديد ميدمد

و مينويسد آزاد

مينای در قفس آنقدر خسته است

که نوشته اش بوی مرداب گريه می دهد

که ترانه اش در زوال آب می شود

و با لبانی خسته فرياد ميزند آزاد

مينای در قفس آنقدر خسته است آنقدر نا اميد

کو در خيال رنگ پريده اش دگر

آسمان به زبان روشنی هجی نمی شود

دنيای او محصور به ماندن است

محکوم به گم شدن

انگشت نشان عالم و آدم به جنون خواندن است

از همه دنيای متروک و مرده اش فقط ؛يک سهره مانده بود

کز کيش مردمان سر ديوار پر گرفت و رفت

آنقدر خسته است آنقدر خسته ام

که ديگر نمی شود التماس کرد

که نمی توان در سکوت ماند

و نمی شود در سکوت خواند

و فقط می شود نمرد؛ می شود زنده ماند

و از هوای مانده ی مرداب نفس کشيد

زنده ماند و در تزلزل شيشه های وجود مرد

بدنی گرم و سری سرد و آرزويی کور برای بازگشت سهره ای

با يک بغل خبر از رنگ و بوی عشق

با نفس های آزاد از آنسوی مرداب خانه ام

آنقدر در اين قفس تکيده است

که لحظه های پر کشيدن و پرواز از دفتر ياد او پريده است

آه پرواز هم پر کشيده است

مينای در قفس تکيده است؛ خسته است

اما فرياد ميزند

من مرغ رفتنم؛ هر چند هر طلوع

بال مرا به دشنه ی سرکوب می کشند

مينای در قفس مرغ رفتن است

مرغ رفتن است
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:10 توسط مینا ي آزاد |

برادرم گريه ميكرد دستهايش خوني بود از پيكر نحيفي كه سر از تنش جدا شده بود سياوش ترسيده بود بغض در گلو دستش را به دستم قفل كرده بود ميان اسباب بازيهايمان كه روي زمين ريخته بود و من مبهوت بودم اشك ميترسيد در چشمم حلقه بزند و خيره به دستهايش مي نگريستم و به گربه اي فكر ميكردم كه قسمتش بود امروز از پيكر جوجه اردكمان سير شود بابك گريه ميكرد دستهايش خوني و خسته از جنجال نجات سياوش ترسيده بود خانه عروسكها غرق خون بود و من چشمم به گربه اي بود كه از سر ديوار با حسرت نگاه ميكرد و فكر ميكردم كه عدالت كدام است؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:34 توسط مینا ي آزاد

چشمهایم را به پوچی میدوزم

فکرم را زندانی میکنم

قلبم را تکه تکه می کنم

آزادیم را به امنیت می فروشم

دیگر هیچ چیز ارزش گریه کردن ندارد

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:40 توسط مینا ي آزاد

در چشمهایی که به هم نمی آیند می خوابم

وقتی که به ترافیک خلاء خیره می شوم

پیام های عصبی هم که گران می شوند

حرفهای نگفته روی زبانم می ماند

درست همان لحظه که می خندم حس می کنم

حالم از همه چیز و همه کس دور و برم به هم می خورد

و نگاهم از روی آسمان تلپی می افتد توی حوض حماقت شبهای امتحان

و کثافتش می پاشد روی نورونهای عصبی ام

توی فنجان ذهنم هی نسکافه تزریق می کنم تا خوابم نبرد

نکند دوباره معادلات بیفتم

نکند ویسکوزیته جریان ناآرام زندگی ام

رخوت پوچ سکون ایجاد کند

آخ مکانیک سیالات پاس شوم

که پاسم ندهند به نیش وکنایه ی بابا

آخ که از صدایت حالم به هم می خورد تینا

و به آن معتاد هم هستم

خماری بد دردی است

وقتی حرفهایشان را زورکی زیر دماغت گرفته باشند

مثل نفرت صف بکش

نوبت من است

هوا که تاریک می شود جور دیگر باید دید

دوربین مادون قرمز چطور است؟

میشود!

خوب می شود دیگر عاشقانه ها را دوست نداشت

حس میکنم که دیگر مثل گذشته ها حس نمیکنم

همه چیز سیاه شده است

مثل جوهر خودنویس که روی دفتر بریزد

دیگر هیچ چیز از نگاهش پیدا نیست

ساعت را نگاه میکنم و باز حالم به هم میخورد

فقط نسکافه خورده ام

دوست دارم برگردم و به همشان بگویم

دیگر خیلی دیر شده است

میخواهم بخوابم

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:22 توسط مینا ي آزاد |

در کنار شعر هایی که دیر به خود می آیند می نشینم

درست وقتی که کفشهایش گلی و خیس است

نگاه میکنم شاید باز هم غلط املایی بگیرم

 و زیر دفتر فریادت بنویسم

 _صفر_

بیشتر تمرین کن

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 23:30 توسط مینا ي آزاد |